close
تبلیغات در اینترنت
شعر رساله عشق سروده سید علی صالحی
loading...

پایگاه ادبی گنجینه

لابه‌لای هزار جفت کفشِ ميهمان يک جفت دمپايیِ پُرگو داشتند از بازگشتِ سندباد بحری قصه می‌گفتند. خانه پُر از همهمه بود: حرف، حرف، حرف ...! آن شب آخرين کشتی قاهره برای بُردنِ سقراط آمده بود. کرايتون گفت ممکن است بين راه باران بيايد. روزنامه‌ها نوشته بودند عده‌ای در بندرِ بنارس هنوز…

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
بیاین مشاعره 23 3327 hadiramesh1376
من امینم شمام خودتونو معرفی کنین 13 3106 saye
بیوگرافی سهراب سپهری 1 4982 arezootam
داستان های طنز 7 2422 guis
دانلود دیوان حافظ و گلاستان سعدی 1 1712 dorkman
زوال 0 991 akmin91
جدید ترین آیا میدانید 91 0 2088 editor
1 اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی 1 1314 mrbavandpoor
توانایی زبان فارسی در معادل‌سازی 0 1300 editor
زاویه دید در داستان 0 1345 editor
«بچه‌های بدشانس» دوباره به نمايشگاه می‌آيند 0 954 editor
نگاهي به مجموعه داستان «روياي مادرم» 0 1052 editor
25 فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری 0 893 editor
بیوگرافی ناصرخسرو حارث قبادیانی 0 1211 editor
بیوگرافی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن 0 2241 editor
بیوگرافی دکتر محمد معین 0 1047 editor
آموزش قالب شعری قصیده 0 1135 editor
بیوگرافی مرتضی کاتوزیان 0 1226 editor
بیوگرافی جمشید هاشم پور 0 1098 editor
الفبای قصه نویسی 0 919 editor
شعر خلیج همیشه فارس 0 1496 editor
بیوگرافی زهرا اسدی 0 1298 editor
بیوگرافی آنتوان چخوف 0 905 editor
بیوگرافی فرشته ساری 0 1029 editor
بیوگرافی صادق هدایت 0 1230 editor
بیوگرافی خیام نیشابوری 0 1126 editor
داستان های کوتاه کوتاه 2 1755 editor
بیوگرافی حافظ شیرازی 0 2236 editor
زندگینامه مرحوم قیصر امین پور 0 9921 editor
بیوگرافی فروغ فرخزاد 0 2761 editor

شعر رساله عشق سروده سید علی صالحی

لابه‌لای هزار جفت کفشِ ميهمان
يک جفت دمپايیِ پُرگو
داشتند از بازگشتِ سندباد بحری
قصه می‌گفتند.


خانه پُر از همهمه بود:
حرف، حرف، حرف ...!


آن شب
آخرين کشتی قاهره
برای بُردنِ سقراط آمده بود.
کرايتون گفت
ممکن است بين راه باران بيايد.


روزنامه‌ها نوشته بودند
عده‌ای در بندرِ بنارس
هنوز هم
شربتِ شوکران می‌فروشند.
سقراط گفت:
حيرتا ... مردمانی که من ديده‌ام،
ديروز با گرگ گفت‌وگو می‌کردند،
امروز با چوپان!
پس چراگاهِ بزرگِ پَرديسان کجاست؟


دمپايی‌ها داشتند برای خودشان قصه می‌گفتند.
دمپايی پای راست گفت:
امشب ماه خيلی غمگين است،
به همين دليل
آب از آب تکان نخواهد خورد.
دمپايی پای چپ گفت:
آرامتر حرف بزن دوستِ من
من به اين کفش‌های واکس‌زده مشکوکم!
admin بازدید : 766 جمعه 07 مهر 1391 زمان : 21:47 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات

  • شاعران نامی
  • شاعران کلاسیک
  • شاعران جهان
  • نویسندگان ایرانی
  • نویسندگان جهان
  • داستان
  • شعر
  • زندگینامه
  • مصاحبه
  • کتاب
  • گالری تصاویر
  • نقاشی
  • آموزش
  • اخبار
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 425
  • کل نظرات : 245
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 438
  • آی پی امروز : 43
  • آی پی دیروز : 56
  • بازدید امروز : 150
  • باردید دیروز : 528
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 3
  • بازدید هفته : 2,143
  • بازدید ماه : 8,482
  • بازدید سال : 62,353
  • بازدید کلی : 1,029,912
  • نرم افزار





















    تبلیغات