close
تبلیغات در اینترنت
داستان یه چیز خاکستری نوشته ی صادق چوبک
loading...

پایگاه ادبی گنجینه

شعله بخاری نفتی در آغوش نرم دود نوک نیز لوله شیشه‌ای زنگار گرفته‌اش بالا می‌زد. رو دیوار نیلی اتاق چندتا عکس بچه شیری و جوجه اردک و خرگوش که همه‌شان دندان درد داشتند و زیر چانه‌های‌شان دستمال بسته بود آویزان بود.   پسرک پیش مادرش ایستاده بود و کیف و کتابش را به پای خود می‌کوبید و رویاهاش جابجا می‌شد. مادرش که نشسته بود از پسرک بلندتر بود. خاموش رو صندلی نشسته بود و به سر و رو بچه ور می‌رفت. موهای رو پیشانی‌ش را صاف می‌کرد. یقه‌اش را درست می‌کرد و لک‌های رو لباسش را با ناخن می‌خراشید. زن چاق…

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
بیاین مشاعره 23 3498 hadiramesh1376
من امینم شمام خودتونو معرفی کنین 13 3209 saye
بیوگرافی سهراب سپهری 1 5078 arezootam
داستان های طنز 7 2568 guis
دانلود دیوان حافظ و گلاستان سعدی 1 1750 dorkman
زوال 0 1056 akmin91
جدید ترین آیا میدانید 91 0 2139 editor
1 اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی 1 1349 mrbavandpoor
توانایی زبان فارسی در معادل‌سازی 0 1332 editor
زاویه دید در داستان 0 1433 editor
«بچه‌های بدشانس» دوباره به نمايشگاه می‌آيند 0 983 editor
نگاهي به مجموعه داستان «روياي مادرم» 0 1091 editor
25 فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری 0 966 editor
بیوگرافی ناصرخسرو حارث قبادیانی 0 1264 editor
بیوگرافی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن 0 2278 editor
بیوگرافی دکتر محمد معین 0 1092 editor
آموزش قالب شعری قصیده 0 1183 editor
بیوگرافی مرتضی کاتوزیان 0 1249 editor
بیوگرافی جمشید هاشم پور 0 1131 editor
الفبای قصه نویسی 0 959 editor
شعر خلیج همیشه فارس 0 1535 editor
بیوگرافی زهرا اسدی 0 1373 editor
بیوگرافی آنتوان چخوف 0 942 editor
بیوگرافی فرشته ساری 0 1049 editor
بیوگرافی صادق هدایت 0 1279 editor
بیوگرافی خیام نیشابوری 0 1151 editor
داستان های کوتاه کوتاه 2 1820 editor
بیوگرافی حافظ شیرازی 0 2270 editor
زندگینامه مرحوم قیصر امین پور 0 9966 editor
بیوگرافی فروغ فرخزاد 0 2841 editor

داستان یه چیز خاکستری نوشته ی صادق چوبک

شعله بخاری نفتی در آغوش نرم دود نوک نیز لوله شیشه‌ای زنگار گرفته‌اش بالا می‌زد. رو دیوار نیلی اتاق چندتا عکس بچه شیری و جوجه اردک و خرگوش که همه‌شان دندان درد داشتند و زیر چانه‌های‌شان دستمال بسته بود آویزان بود.

 

پسرک پیش مادرش ایستاده بود و کیف و کتابش را به پای خود می‌کوبید و رویاهاش جابجا می‌شد. مادرش که نشسته بود از پسرک بلندتر بود. خاموش رو صندلی نشسته بود و به سر و رو بچه ور می‌رفت. موهای رو پیشانی‌ش را صاف می‌کرد. یقه‌اش را درست می‌کرد و لک‌های رو لباسش را با ناخن می‌خراشید. زن چاق بود و نمی‌توانست پاهایش را روی  هم بیندازد. ساق‌هایش مانند دو تنبوشه سیمانی شماره ده رو کف اتاق جلوش ستون بود.

 

  پسرک دستش را تو دماغش کرد و گفت:

 

«ماما کی می‌ریم؟»

 

ـ «می‌ریم، دسّت تو دماغت نکن.»

 

ـ «ماما، بازم دندوناتو می‌کشن؟»

 

پشت زن لرزید و صدای گوشت‌ریز مثه  دندان‌سازی بیخ دلش حس کرد.

 

 پسرک باز پرسید:

 

 ـ «ماما، خیلی دردت میاد؟»

 

 ـ «نه، دوا میزنن.»

 

ـ «ماما. یه خودکار قرمز برام می‌خری؟ می‌خوام عکسای کتاب‌مو باش رنگ کنم. یکی‌م سبز بخر. خُب؟»

 

مرد دیگری هم رو یک صندلی نشسته بود مجله ورق می‌زد. یک‌سوی لُپ مرد باد کرده بود و تو دهنش زُق زُق می‌کرد و تفش لزج و سنگین شده بود. دلش می‌خواست زن و پسرک آنجا نبودند. و می‌توانست با خیال راحت رو زمین تف کند.

 

از تو اتاق دیگر صدای حرف و خنده دو مرد که از لای دندان غرچه چرخ سنباده می‌آمد، تن گوش می‌خورد. یک پرده کُرکُرِ جگری، میان در این اتاق گل آویزن بود. ناگهان صدای چرخ سنباده برید و یکی از آن‌ها گفت:

 

«اگه به بینی‌ش از خوشگلی‌ش نفست پس میره. عاشق منه.»

 

 باز صدای چرخ سنباده تو اتاق چرخید و بیخ گلوی مرد مجله بدست درد گلوله شد و آب دهنش جست گلوش و بسرفه افتاد و پف نم تف تو اتاق ول شد.

 

زن پیچی تو دلش حس کرد و دست از سر بچه برداشت و گذاشت رو صورت خود و دندان‌هاش را بهم فشرد و صورتش را رو کف دستش خم کرد و زبانش تو حفره دهنش کاویدن گرفت. باز چرخ سنباده برید و خاموشی فرا رسید. یک تک خنده از تو اتاق دیگر راه افتاد و دنبالش شنیده شد:

 

 «یه دسّ کت و شلوار پیش خیاط دارم.» و باز چرخ سنباده راه افتاد.

 

مرد مجله را پرت کرد رو میز و دستش پیش دهنش برد؛ رو صندلی‌ش وول خورد و با خودش گفت:

 

 «دارن یه چیز خاکستری میسابن» و باز از خود پرسید: «خاکستری چرا؟» و سپس بخودش جواب داد:

 

 «زهرا مار و چرا. مردشور آن ریختتو ببرن.»

 

 چرخ ایستاد و خنده دنبال آن ول شد و شنیده شد:

 

 «خیلی عجچیبه وختی که من بچه بدم مادرم بزرگ بود و حالا که من بزرگ شدم مادرم کوچک شده.»

 

 و باز چرخ چرخید.

 

 و بوی دندان سوخته و مزه گس لثه کباب شده تو سرو کله مرد مجله بدست راهی شد.يک چيز خاکستری

 

شعله بخاری نفتی در آغوش نرم دود نوک نیز لوله شیشه‌ای زنگار گرفته‌اش بالا می‌زد. رو دیوار نیلی اتاق چندتا عکس بچه شیری و جوجه اردک و خرگوش که همه‌شان دندان درد داشتند و زیر چانه‌های‌شان دستمال بسته بود آویزان بود.

 

پسرک پیش مادرش ایستاده بود و کیف و کتابش را به پای خود می‌کوبید و رویاهاش جابجا می‌شد. مادرش که نشسته بود از پسرک بلندتر بود. خاموش رو صندلی نشسته بود و به سر و رو بچه ور می‌رفت. موهای رو پیشانی‌ش را صاف می‌کرد. یقه‌اش را درست می‌کرد و لک‌های رو لباسش را با ناخن می‌خراشید. زن چاق بود و نمی‌توانست پاهایش را روی  هم بیندازد. ساق‌هایش مانند دو تنبوشه سیمانی شماره ده رو کف اتاق جلوش ستون بود.

 

  پسرک دستش را تو دماغش کرد و گفت:

 

«ماما کی می‌ریم؟»

 

ـ «می‌ریم، دسّت تو دماغت نکن.»

 

ـ «ماما، بازم دندوناتو می‌کشن؟»

 

پشت زن لرزید و صدای گوشت‌ریز مثه  دندان‌سازی بیخ دلش حس کرد.

 

 پسرک باز پرسید:

 

 ـ «ماما، خیلی دردت میاد؟»

 

 ـ «نه، دوا میزنن.»

 

ـ «ماما. یه خودکار قرمز برام می‌خری؟ می‌خوام عکسای کتاب‌مو باش رنگ کنم. یکی‌م سبز بخر. خُب؟»

 

مرد دیگری هم رو یک صندلی نشسته بود مجله ورق می‌زد. یک‌سوی لُپ مرد باد کرده بود و تو دهنش زُق زُق می‌کرد و تفش لزج و سنگین شده بود. دلش می‌خواست زن و پسرک آنجا نبودند. و می‌توانست با خیال راحت رو زمین تف کند.

 

از تو اتاق دیگر صدای حرف و خنده دو مرد که از لای دندان غرچه چرخ سنباده می‌آمد، تن گوش می‌خورد. یک پرده کُرکُرِ جگری، میان در این اتاق گل آویزن بود. ناگهان صدای چرخ سنباده برید و یکی از آن‌ها گفت:

 

«اگه به بینی‌ش از خوشگلی‌ش نفست پس میره. عاشق منه.»

 

 باز صدای چرخ سنباده تو اتاق چرخید و بیخ گلوی مرد مجله بدست درد گلوله شد و آب دهنش جست گلوش و بسرفه افتاد و پف نم تف تو اتاق ول شد.

 

زن پیچی تو دلش حس کرد و دست از سر بچه برداشت و گذاشت رو صورت خود و دندان‌هاش را بهم فشرد و صورتش را رو کف دستش خم کرد و زبانش تو حفره دهنش کاویدن گرفت. باز چرخ سنباده برید و خاموشی فرا رسید. یک تک خنده از تو اتاق دیگر راه افتاد و دنبالش شنیده شد:

 

 «یه دسّ کت و شلوار پیش خیاط دارم.» و باز چرخ سنباده راه افتاد.

 

مرد مجله را پرت کرد رو میز و دستش پیش دهنش برد؛ رو صندلی‌ش وول خورد و با خودش گفت:

 

 «دارن یه چیز خاکستری میسابن» و باز از خود پرسید: «خاکستری چرا؟» و سپس بخودش جواب داد:

 

 «زهرا مار و چرا. مردشور آن ریختتو ببرن.»

 

 چرخ ایستاد و خنده دنبال آن ول شد و شنیده شد:

 

 «خیلی عجچیبه وختی که من بچه بدم مادرم بزرگ بود و حالا که من بزرگ شدم مادرم کوچک شده.»

 

 و باز چرخ چرخید.

 

 و بوی دندان سوخته و مزه گس لثه کباب شده تو سرو کله مرد مجله بدست راهی شد.

admin بازدید : 709 چهارشنبه 05 مهر 1391 زمان : 11:36 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات

  • شاعران نامی
  • شاعران کلاسیک
  • شاعران جهان
  • نویسندگان ایرانی
  • نویسندگان جهان
  • داستان
  • شعر
  • زندگینامه
  • مصاحبه
  • کتاب
  • گالری تصاویر
  • نقاشی
  • آموزش
  • اخبار
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 425
  • کل نظرات : 245
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 439
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 60
  • بازدید امروز : 8
  • باردید دیروز : 229
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 237
  • بازدید ماه : 5,931
  • بازدید سال : 5,931
  • بازدید کلی : 1,008,605
  • نرم افزار





















    تبلیغات